می خواهم ذره ای درد دل کنم . دقیقا حالی دست داده که دوران نوجوانی ام ,در بحران شکست های روانی ,داشتم . انگار احساسی برای همیشه با من هست . احساسی که از بغضم تغذیه می کند .
روزهایی بود که چقدر شوق نویسندگی داشتم . چقدر انرژی مصرف کردم تا فقط کتابهایی را بخوانم ,که فقط صفحات اول آن را ورق بزنم . هیچ کتابی را کامل نخواندم . خیلی ها به من می گفتند که به قول معروف :((یک رئیس جمهور همان قدر وقت داشته که ما وقت داریم .)). ولی آیا زندگی من ,تشنج نبود؟ روحی سورئالیته و سرگردان که به دنبال زندگی آرامی می گشت . زندگی همراه با عشق و مهربانی .
در مقابل این عشق و مهربانی ,بهایی می خواستند که به اندازه کل زندگی ام ارزش داشت . آیا مرگ و نابودی ,و یا حداقل خط خطی کردن اعصاب , بهایی بود تا فقط درخواست عشق و مهربانی بکنم .
خیلی چیزها در سینه دارم . اما بازگویی یا نوشتن آنها برای کسی ,انگار حماقت است . چون زحمتهایم را بیشتر می کند . هیچ کسی نزدیک نیست و انگار در این دنیا فقط من وجود دارم . با کلی از آدمکهایی که مثل من میگریند و یا می خندند . همه آنها دروغ هستند و ثبات ندارند . هر دقیقه طوری هستند . تحولشان در جهت خواسته هایی است که دیگر من آن خواسته ها ندارم . عشق و نمی دانم , دوست داشتن , همه اینها ,کلیشه هایی است که وقتمان را از ما می گیرد . چون از قدیم گفته بودند ))وقت طلاست )).
دیگر از همه چیز خسته شدم . دلم می خواهد ,جایی زندگی کنم که دست بنی بشر آنجا نمی رسید .
خیلی از دوستان هستند که به من می گویند : ((کاری بکن که از این تنهایی دربیایی )).
ولی دلم می خواهد تنها تر شوم . خیلی بیشتر به فکر کردن علاقمندم . حتی زمانهایی بود که به مدت چند ساعت یک جا جم نمی خوردم و فکر می کردم . این بیماری من است . فکرهایی که دلیل بودن من میان این دنیای وحشی شده است . گاهی وقتها به خودم می گویم : ((تو یه موجودی دیگه هستی , فقط وقتی به جمع آدمکا می ری نقاب می زنی . ))
موهایم را شانه نمی کنم . بگذار همه آنها بریزند . هیچ برایم مهم نیست . آن قیافه ای که درونم به لالایی رویاهایم خواب رفته است ,هیچ وقت چین نمی خورد . قیافه ای است که برای همیشه جوان است و نمی میرد .
آیا خوشگلتر و زیباتر از این سیما ,در کدام معشوقه ای می توانم جستجو کنم . هیچ چیزی دیگر برای جستجو در خارج از درونم ندارم . با هیچ زیبایی دیگری دل نمی بندم . دیگر دل به برآروده شدن آفتاب ندارم و فقط از حرارتش می ترسم . زندگی ام فقط فرار از مشکلات و سختی هاست . شاید بهتر بدانید که سختی کشیدن و عذاب دیدن برای به دست آوردن هدفی ,شیرین باشد . ولی به زحمت افتادن برای هیچ دلیلی ,خود بزرگترین عذاب است . اگر خودکارم زمین بیفتد ,حتی انرژی برای برداشتن آن ندارم . بدون آنکه از سرجایم تکان بخورم ,خسته هستم . چه فرق می کند که مرگ کی می خواهد فرا برسد. به خاطر همین از اینکه نفسهایم ,روبه کندی برود ,نگران نیستم . هیچ بیماری و مریضی برایم وجود ندارد و تنها چیزی را که در این دنیا برایم اضافی است ,این مطبهایی است ,که دیگران را درمان می کنند .
سکوت را دوست دارم . مخصوصا بیداری به هنگامی که صدای بوق ماشینها در خیابانها شنیده نمی شود را دوست دارم . آن موقع همه مردم در خواب هستند . مردمی که نگهبان اسکناسهایشان هستند . به خاطر همین اگر میلیونها سرمایه داشته باشند , مرا دست خالی تر از همیشه می گذارند . چون می ترسند ,چاک اسکناسهایشان زخمی شود .
روح سرگردانی دارم . شاید آخرین مقصدش همانا مرگ باشد . آرامشی که برای یک روح سورئالیته و سرگردان لازم است . بعضی وقتها با خودم می اندیشم : برای رسیدن به هدف یا همانا آرامش ترس دربردارد . آدم می ترسد که شاهرگ خودش را بزند و در آب روان بگذارد ,یا گاز خانه اش باز کند . چند مدت قبل در مورد خودکشی به وبلاگهایی سر زدم . هیچ کدام از آنها راهی مناسب برایم نداشتند . انگار باید این راه را از درون خودم جستجو کنم .
باز هم کمی امیدوار می شوم . به چند ثانیه دیگر ,حتی برای لحظه ای کوتاه , به اندازه نوشیدن چایی ,یا کشیدن سیگاری . ثانیه ها از اینکه مرا به خود می کشانند ,ناراحتم می کنند . ولی از اینکه می گذرند تا زمان موعود رفتن ,فرا برسد ,تشکر می کنم . رسیدن از ثانیه های بعدی به آخرین ثانیه ها . این شاید راه مناسبی باشد . فقط قدم گذاشتن در این راه سخت است تا به آغوش باز مرگ بروم . می دانید ,کمی بیشتر خسته و کوفته می شوم .
از اینکه ادیت نکردم ,ببخشید . چون نویسنده نیستم .
روزهایی بود که چقدر شوق نویسندگی داشتم . چقدر انرژی مصرف کردم تا فقط کتابهایی را بخوانم ,که فقط صفحات اول آن را ورق بزنم . هیچ کتابی را کامل نخواندم . خیلی ها به من می گفتند که به قول معروف :((یک رئیس جمهور همان قدر وقت داشته که ما وقت داریم .)). ولی آیا زندگی من ,تشنج نبود؟ روحی سورئالیته و سرگردان که به دنبال زندگی آرامی می گشت . زندگی همراه با عشق و مهربانی .
در مقابل این عشق و مهربانی ,بهایی می خواستند که به اندازه کل زندگی ام ارزش داشت . آیا مرگ و نابودی ,و یا حداقل خط خطی کردن اعصاب , بهایی بود تا فقط درخواست عشق و مهربانی بکنم .
خیلی چیزها در سینه دارم . اما بازگویی یا نوشتن آنها برای کسی ,انگار حماقت است . چون زحمتهایم را بیشتر می کند . هیچ کسی نزدیک نیست و انگار در این دنیا فقط من وجود دارم . با کلی از آدمکهایی که مثل من میگریند و یا می خندند . همه آنها دروغ هستند و ثبات ندارند . هر دقیقه طوری هستند . تحولشان در جهت خواسته هایی است که دیگر من آن خواسته ها ندارم . عشق و نمی دانم , دوست داشتن , همه اینها ,کلیشه هایی است که وقتمان را از ما می گیرد . چون از قدیم گفته بودند ))وقت طلاست )).
دیگر از همه چیز خسته شدم . دلم می خواهد ,جایی زندگی کنم که دست بنی بشر آنجا نمی رسید .
خیلی از دوستان هستند که به من می گویند : ((کاری بکن که از این تنهایی دربیایی )).
ولی دلم می خواهد تنها تر شوم . خیلی بیشتر به فکر کردن علاقمندم . حتی زمانهایی بود که به مدت چند ساعت یک جا جم نمی خوردم و فکر می کردم . این بیماری من است . فکرهایی که دلیل بودن من میان این دنیای وحشی شده است . گاهی وقتها به خودم می گویم : ((تو یه موجودی دیگه هستی , فقط وقتی به جمع آدمکا می ری نقاب می زنی . ))
موهایم را شانه نمی کنم . بگذار همه آنها بریزند . هیچ برایم مهم نیست . آن قیافه ای که درونم به لالایی رویاهایم خواب رفته است ,هیچ وقت چین نمی خورد . قیافه ای است که برای همیشه جوان است و نمی میرد .
آیا خوشگلتر و زیباتر از این سیما ,در کدام معشوقه ای می توانم جستجو کنم . هیچ چیزی دیگر برای جستجو در خارج از درونم ندارم . با هیچ زیبایی دیگری دل نمی بندم . دیگر دل به برآروده شدن آفتاب ندارم و فقط از حرارتش می ترسم . زندگی ام فقط فرار از مشکلات و سختی هاست . شاید بهتر بدانید که سختی کشیدن و عذاب دیدن برای به دست آوردن هدفی ,شیرین باشد . ولی به زحمت افتادن برای هیچ دلیلی ,خود بزرگترین عذاب است . اگر خودکارم زمین بیفتد ,حتی انرژی برای برداشتن آن ندارم . بدون آنکه از سرجایم تکان بخورم ,خسته هستم . چه فرق می کند که مرگ کی می خواهد فرا برسد. به خاطر همین از اینکه نفسهایم ,روبه کندی برود ,نگران نیستم . هیچ بیماری و مریضی برایم وجود ندارد و تنها چیزی را که در این دنیا برایم اضافی است ,این مطبهایی است ,که دیگران را درمان می کنند .
سکوت را دوست دارم . مخصوصا بیداری به هنگامی که صدای بوق ماشینها در خیابانها شنیده نمی شود را دوست دارم . آن موقع همه مردم در خواب هستند . مردمی که نگهبان اسکناسهایشان هستند . به خاطر همین اگر میلیونها سرمایه داشته باشند , مرا دست خالی تر از همیشه می گذارند . چون می ترسند ,چاک اسکناسهایشان زخمی شود .
روح سرگردانی دارم . شاید آخرین مقصدش همانا مرگ باشد . آرامشی که برای یک روح سورئالیته و سرگردان لازم است . بعضی وقتها با خودم می اندیشم : برای رسیدن به هدف یا همانا آرامش ترس دربردارد . آدم می ترسد که شاهرگ خودش را بزند و در آب روان بگذارد ,یا گاز خانه اش باز کند . چند مدت قبل در مورد خودکشی به وبلاگهایی سر زدم . هیچ کدام از آنها راهی مناسب برایم نداشتند . انگار باید این راه را از درون خودم جستجو کنم .
باز هم کمی امیدوار می شوم . به چند ثانیه دیگر ,حتی برای لحظه ای کوتاه , به اندازه نوشیدن چایی ,یا کشیدن سیگاری . ثانیه ها از اینکه مرا به خود می کشانند ,ناراحتم می کنند . ولی از اینکه می گذرند تا زمان موعود رفتن ,فرا برسد ,تشکر می کنم . رسیدن از ثانیه های بعدی به آخرین ثانیه ها . این شاید راه مناسبی باشد . فقط قدم گذاشتن در این راه سخت است تا به آغوش باز مرگ بروم . می دانید ,کمی بیشتر خسته و کوفته می شوم .
از اینکه ادیت نکردم ,ببخشید . چون نویسنده نیستم .
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر
هر وقت خوندی نظر بده.مرثی