شماها سه نقطه هستید و من هم ... هستم .
ای جاده ای که بر سر نقطه ها پا گذاشتی
مانند خیابانی که بارانش با سوسوی نور اتومبیلها عادت دارد
مانند کوچه ای که به رنگ خانه بازی بچه ها درآمده است.
مانند آبشاری که جویهایش برای رسیدن می دوند.
صحرایی که گلها و درختهایش به اندازه پیمانه سبزشان بالا می روند.
سپس می ریزند تا حس کنند از جاده دور نشده اند.
آغوش همیشه جاودان مادرانشان را
حتی با تنی زرد و شکسته ,احساس کنند
ای جاده
اگر تو نبودی , هدف نداشتم .
اگر تو نبودی وصالی صورت نمی گرفت.
کسی ستاره ها را نمی دید.
دریا هنوز قطره بود.
چشمهایم از دیدن بیزار می شدند.
دستهایم به هم نمی رسیدند.
پاهایم فکر می کرد چرا برای ایستادن آمده ام ؟
ای جاده
زمانی به هدفم می رسم,
که تو را هدف بنامم.
آنوقت است که به آرزوهایم می گویم :
((ای رویاها و آرزوهای من,
از زمانی به شما رسیدم
که متولد شدم.
زمانی که کودک بودم و
زمانی که اکنون است .
زمانی شما می ایید که
شرطی برای رسیدن نمی گذارید ))
ای جاده همواره باش.
تا با خنده و استشمام
هوای رویایی,
از هموارهایت عبور کنم .
کفشهایم با سنگها بازی کنند.
گاهی اوقات پله داری.
گاهی وقتها پاهایم را
به بارش بارانها و برفها
خیس بکنم .
و تا آنجا می دوم
تا پرنده زیبا و رنگینی را دنبال کنم.
تنها چیزی که می توانی بفهمی این است
که ... هستم
روی این جاده
به ساختن خودم در هر لحظه مشغولم.
چشمهایم را هر بار که میکشم
نقش آن سوی جاده
کوهها و جویبارها و آسمانها
جاری می شود .
زمانی که پلکهایم می بندم
می میرم
آهوها و پلنگها ,
گرگها و گوسفندها
می میرند
آسمان هم بی خبر محو می شود
و آنوقت است که می دانم, نگاه می آفرینم.
