سیزده تو را تبریک می گویم .
زمانی که پاییز بود .
یادم هست که پرپر میشدی
برگها برایت جنگل را لخت می کردند .
سبزیها زرد می شدند .
آن روز که قهر می کنی
پاورچین پاورچین ,صدای پاهای باد بیرحم ,
صدای شکستن برگهای زرد را به گوشم می رساند.
تو را بغل می کردم .
می خواستم با اشکهایم شبنم را به یادت بیاورم .
با نفسم دمیدن را به خاطرت بسپارم .
امروز سیزدهم است و تو زنده شدی .
خوش باش که اگر من هم تولدت را تبریک نگویم ,
زنده دلان و زیبارویانی به گلی شما ,
تبریک می گویند .
آشتی آنها را بپذیر .
همان برگهایی هستند که پاییز ,
از شاخه دل می کنند تا بستر خشکت را دفن کنند .
امروز سیزدهم است .
راستش کفشهایم پاره است .
دستم خالی است ای گل زیبا .
سردم می شود و تمام پاییزت را به آغوش می کشم .
با دلی گشاده و سری زنده .
تو را در خزان در رویاهایم کاشته بودم .
و امروز می بویمت .
خوشحالم . برایت جشن می گیرم .
روزی که بند کفشهایم را بستم ,
دسته ای از گلهای رویایم می چینم و در سفره ات می گذارم .
سفره ای که بوی خاک رویاهایم می دهد .
مثل گلدان پشت پنجره شدم که دلم می خواست میان پهنه دشت کوهها بودم .
همین جا در این گلدان بمان و برایم از بهار بگو.
از بهاری که واقعا بهار است .
از بهاری که کفن زمستان را به تن ندارد .
به پرنده ها نگاه کن .
مثل آنها پر می زنم و احتیاجی ندارم که کفشهایم را بپوشم .
دستم پر از بال زدنهای بی انتهای آنهاست .
همه را می بینم که خسته از پاییز می خندند .
خوردنیهایشان را برای امروز گذاشتند و تناول می کنند .
حنجره شان را امتخان می کنند تا صدایشان را بشنوی .
به خانه ام خوش آمدی
عکس از خودم
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر
هر وقت خوندی نظر بده.مرثی